در همين ايام كه من در تبريز، تهران و قم جهت درمان پايم بسترى بودم، ساواك بعد از گرفتن آدرس منزل از پرونده‏ى دانشگاه تبريز، حكم دستگيرى مرا به ساواك اصفهان اعلام كرده بود. بنا به گفته‏ ى برادرانم، در روز چهارم يا پنجم اسفند ماه همان سال، صبح زود ساواكى‏ ها به خانه‏ ى ما واقع در محله‏ ى خواجوى اصفهان هجوم آورده بودند. برادر شهيدم سيدمحسن صفوى كه قد و قامتى بلند داشت و هيكلى قوى، همان موقع يقه‏ ى ساواكى‏ ها را گرفته كه فلان، فلان شده‏ ها چرا ريختيد توى خانه، ما كه كارى نكرده‏ ايم، كه يكى از ساواكى‏ ها ضمن درگير شدن با برادرم، سيلى محكمى به گوش او مى‏زند و مى‏ گويد ما از ساواك آمده‏ ايم و شروع به تفتيش منزل مى‏ كنند و هر چه كتاب و جزوه آن‏جا بوده را جمع مى‏ كنند. در حين جستجو، يك كيف سامسونت كه كتاب‏ها و اعلاميه‏ هاى امام(ره) داخل آن بود را پيدا مى‏ كنند و دو نفر از برادرانم، سيدسلمان و سيدهمايون را با خود به ساواك مى‏ برند؛ اما لطف و عنايتى كه خداوند به ما كرد آن بود كه ساواكى‏ ها به زير زمين خانه نرفتند، چون در آن‏جا مواد منفجره توسط برادرانم مهيا مى‏ شد و اگر اين مواد به دست ساواكى‏ ها مى‏ افتاد براى خانواده بسيار گران تمام مى‏ شد. هم‏چنين در همان زمان نوار سخنرانى حضرت امام(ره) در داخل ضبط صوت بوده كه ساواكى‏ ها متوجه نشده، نوار را از داخل ضبط صوت برنداشته بودند.


 بعد از بردن برادرانم به ساواك، آنها را حسابى كتك مى‏ زنند و شروع به بازجويى مى‏ كنند. مرتب از آنها سؤال مى‏ كرده‏اند كه اين كتاب‏ ها و اعلاميه‏ ها را از كجا آورده‏ ايد و اين دو هم ضمن بازى دادن ساواكى‏ ها از وجود اعلاميه و كتاب در كيف اظهار بى‏ اطلاعى مى‏ كنند و مى‏ گويند: فرد ناشناسى اين كيف را به منزل ما آورده و فقط گفته است بدهيد به آقا يحيى. بعد از چند روز ساواك برادرانم را آزاد مى‏ كند، اما منزل ما شديداً تحت كنترل قرار مى‏ گيرد و حتى چند روز يك دوچرخه سوار ساواكى با رفت و آمد در كوچه، مراقب منزل ما بوده است. پدرم نيز چند بار به دايره‏ ى ساواك اصفهان احضار شده كه سرهنگ نادرى رئيس ساواك، ضمن اهانت و فحاشى شروع به بازجويى از ايشان مى‏ كند و به پدرم مى‏ گويد: »پسرت را هر جايى كه هست پيدا كن و بياور اين‏جا.« پدرم هم با آن سادگى كه داشت در جواب آنها گفته بود: »پسر من بچه‏ ى خوبيست. قرآن مى‏خواند، نمازش ترك نمى‏شود و مؤمن است و به كسى آزارى نمى‏ رساند؛ الآن هم در فكر كار است و در شهرستان‏ها و تهران به دنبال كار مى‏ گردد.«


 من هم قبل از اين قضايا چند تا از كارت‏هاى شركت‏ هاى مهندسى و زمين‏ شناسى جوياى كار را تهيه كرده، به اصفهان فرستاده بودم و پدرم اين كارت‏ها را به رئيس ساواك نشان داده بود تا حرف‏هايش را باور كند. سرهنگ نادرى به پدرم گفته بود كه اگر يحيى را به ما معرفى كنى ما او را براى كار و تحصيل به خارج مى ‏فرستيم و به اين فكر بوده‏ اند كه پدرم را فريب دهند و از او اطلاعات بگيرند.


 اما در اين مدت كه ساواك خانواده‏ ى ما را اذيت مى‏ كرد، برادرانم نگذاشتند كه زخمى شدن من به گوش پدرم برسد و ايشان متوجه نشدند كه من تير خورده ‏ام. از بابت مادر هم كه ايشان سال‏ها پيش فوت كرده بود و در اين اتفاقات جاى نگرانى براى مادر نبود. البته پدرمان مى‏ دانست كه ما عليه رژيم شاه مبارزه مى‏ كنيم و طرفدار و مقلد امام خمينى هستيم، اما از جزييات كارهاى ما آگاهى نداشت و ما شش برادر كاملاً منسجم كار مى‏ كرديم، ولى در خانه‏ ى خودمان نمى‏ توانستيم فعاليت زيادى انجام دهيم و براى اينكه تحت كنترل و تعقيب قرار نگيريم، بيشتر فعاليت‏ ها و اقدامات مان را در بيرون از خانه و با دوستانمان هماهنگ مى‏ كرديم.


 من كه مدت يك ماه در قم منزل حاج شيخ محمد آل اسحاق بودم، تصميم گرفتم كه به اصفهان بروم، اما به من اطلاع دادند كه منزل پدرم شديداً تحت كنترل است. از طرفى هم در دبيرستانى كه پدرم در آن كار مى‏ كرد در دوره‏ ى شبانه، كلاس ‏هاى آمار و درس بازرگانى براى خانم‏ ها به‏ صورت آزاد برگزار مى‏ شد و يكى از خانم‏ هايى كه شوهرش ساواكى بود در آن دبيرستان درس مى‏ خواند، به پدرم گفته بود كه خانه‏ ى شما تحت مراقبت ساواك است خيلى احتياط كنيد. من تصميم گرفتم كه در اصفهان به منزل خواهرم بروم و براى آنكه شناسايى نشوم اسمم را عوض كردم. اما آن روز كه من به منزل خواهرم رفتم، حادثه‏ اى اتفاق افتاد كه رهايى من از آن به منزله‏ ى يك معجزه بود. جريان از اين قرار بود كه خواهرزاده‏ ام آقاى محمد خسرويان، روز قبل از ورود من به خانه، با يك گروه از جوانان انقلابى به ساختمان شهردارى واقع در خيابان بزرگمهر اصفهان حمله مى‏ كنند و شيشه‏ هاى آن‏جا را مى‏ شكنند و وقتى از آن‏جا فرار مى‏ كردند، يك ماشين فولكس واگن جلوى خواهرزاده‏ ى ما مى‏پيچد و ايشان را دستگير مى‏ كنند و به كلانترى مى‏ برند و بعد از بازجويى بازداشتش مى‏ كنند. من كه فرداى آن حادثه به منزل خواهرم رفته بودم، يك مرتبه ديدم كه اوضاع غير عادى است و عده‏ اى در خانه در حال تفتيش اتاق‏ ها و اسباب و اثاثيه هستند و خواهرم ناراحت و نگران و در حال گريه كردن است. وقتى علت را جويا شدم فهميدم كه اين افراد ساواكى هستند و براى يافتن اسناد، مدارك و اعلاميه به خانه آمده‏ اند، يكى دو نفر از آنها نيز افراد خانواده را بازجويى مى‏ كنند. هنگامى كه ساواكى‏ ها به جستجوى اتاق‏ها مشغول بودند، متوجه صندوق‏ خانه‏ اى شدند و تصميم داشتند آن‏جا را نيز تفتيش كنند، شوهر خواهرم، حاج غلامعلى خسرويان با خونسردى كامل در حالى كه يك سينى شربت و يك جعبه شيرينى در دستش بود به سمت ساواكى‏ ها مى‏ رود و مى‏ گويد: »در اين صندوق خانه لباس‏هاى چرك و كهنه مى‏ ريزيم و قابل ارزش نيست.« و با يك بهانه‏ اى آنها را منصرف مى‏ كند و ساواكى‏ ها هم بدون آنكه آن صندوق‏خانه را تفتيش كنند، بدون هيچ سند و مدركى از خانه بيرون مى‏ روند، اما آن چيزى كه به راستى در آن صندوق‏خانه وجود داشت، لباس چرك نبود بلكه رساله و كتاب‏هاى امام خمينى(ره) و كتاب‏ هاى استاد شهيد مرتضى مطهرى و اعلاميه‏ ها و اطلاعيه‏ هاى امام(ره) بود كه اگر به‏ دست ساواك مى‏ افتاد براى خواهرزاده‏ ى ما بسيار گران تمام مى‏ شد.


 آن معجزه كه قبلاً به آن اشاره كردم، عدم عكس ‏العمل ساواكى‏ ها نسبت به من بود؛ با آنكه هم خواهرم و شوهر خواهرم و همسر برادرم (شهيد سيدمحسن صفوى) مى‏ دانستند من فرارى هستم و با نگرانى و اضطراب در حالى كه دست و پاى خود را گم كرده بودند به من مى‏ گفتند كه اينها تو را دستگير خواهند كرد، ولى به لطف خدا مأمورين ساواك هيچ عكسى از من نداشتند و شايد هم متوجه حضور من نشدند و الاّ راحت مى‏ توانستند من را دستگير كنند، اما به خير گذشت.


 يك شب هم يادم هست كه من با احتياط بسيار به منزلمان جهت ملاقات پدرم رفته بودم كه سرهنگ نادرى به منزل ما تلفن زد و به پدرم گفت: »از آقا يحيى چه خبر؟ قرار بود كه شما پسرتان را پيدا كنى و براى ما بياورى.« حال من در كنار پدرم نشسته بودم و ايشان با كمال خونسردى در جواب رئيس ساواك گفت: »شما اطلاعاتى هستيد و بايد خبر داشته باشيد. ما مدت‏هاست كه دنبال يحيى مى‏ گرديم، اما خبرى از او نداريم.«اطلاعاتى كه ساواك از دانشگاه و پادگان درخصوص من به دست آورده بود و نيز گزارش مجروح شدنم در تبريز و سپس غيبت و اختفاء طولانى‏ ام باعث شده بود ساواك به شدت حساس شود. خلاصه آنكه ساواك دست بردار نبود و هر روز به عناوين مختلف خانواده‏ ى ما را مورد اذيت و آزار قرار مى‏داد. ادامه‏ ى اين وضعيت من را مجبور كرد كه از ايران خارج شوم. براى انجام اين كار، به قم خدمت آيت ‏الله مشكينى رفتم و جريان را خدمت ايشان توضيح داده و كسب تكليف كردم، ايشان فرمود: »به كجا مى‏خواهيد برويد و رابط شما كيست؟« خدمت ايشان عرض كردم، سوريه يا لبنان و رابط و آشناى من شهيد محمد منتظرى(50) است. آيت‏ الله مشكينى موافقت كرد و گفت: »اگر رابط شما فلانى است برويد.« بدين ترتيب مقدمات خارج شدن از ايران را فراهم كردم.

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید